۱. پیرمرد با موتور هوندای خورجیندار و کهنهاش اومده میگه من نایب شهرداری هستم، شما بابت تابلویی که نصب کردید باید به زیباسازی شهرداری پول بدهی. میگم چشم، اما طبق کدوم قانون و با کدام حساب و چقدر؟ میگه ۵۰تومان به خودم بده لازم نیست بروی شهرداری! (قبلن رشوهبگیرها از حزباللهیها حساب میبردن و حتا اگر فرد ریشو (نماد حزباللهی!) هم پیشنهاد رشوه میداد، اونا قبول نمیکردن) بهش ندادم. فردا از شهرداری اخطار آمد..
۲. رفتم شهرداری. یه بچه مثبتِ شیکپوش(مثل خودم!) اونجا نشسته، میپرسم این مبلغ چطور حساب میشه؟ میگه اگر با شهرداری همکاری فرهنگی کنی لازم نیست پولی بپردازی. من هم خوشحال شدم که با آدمحسابی سَروکار دارم و شهرداری به امور فرهنگی توجه داره. گفتم: خوبه، هرکاری بتونم انجام میدم. میگه: اگر کارکنان شهرداری دوره زبان انگلیسی بگذرونن حقوقشان زیاد میشه حالا اگه آموزشگاه شما به من و مسئول اجرائیات یه گواهی بدهد که ۲۰۰ساعت زبان خوندیم دیگه احتیاج به پرداخت هیچ پولی نیست! ...و من مــُردَم!
۳. یک مرد لاغر قدبلند که دور چشمانش کاملا سیاه شده، اومده، میگه بازرس آموزش پرورش منطقه است. چندتا عیب الکی گرفته و منتظر است که من منفعل بشوم و یا پیشنهادی چیزی بهش بدهم. من هم خودم رو به اون راه زدم و کلی از قانون صحبت کردم. خسته شد و شروع کرد به درد دل کردن که حقوق آموزش و پرورش خیلی کم است و ما باید خودمان هوای خودمان را داشته باشیم شما هم اگر کمکی به سازمان(!) کنید جای دوری نمیرود! شما هم بالاخره یه سری تخلف دارید..."
وقتی این مرد بیرون رفت، خانوم جوادی، یکی از استادهایمان: چقدر بهش دادی! گفتم:چطور؟ گفت: آخه قبلن آموزشگاه...که بودم، خانوم محمدی هر دفعه ۵۰-۴۰تومان به این یارو میداد!
۴. دو نفر مامور سازمان آب و فاضلاب با با یونیفرم آبیرنگ اومدن میگن، قیمت تعرفه آب مصرفی و انشعاب برای آموزشگاه بیشتر از انشعاب های معمولی است؛ باید بیایی و ۱،۵۰۰،۰۰۰ تومان بپردازی وگرنه آب آموزشگاهتان قطع میشود. رفتم اونجا، کارمند ریشو که سیبیلهایش لب پایینش رو هم پوشانده بود با آستین کوتاه، به من میگه ۴۰۰،۰۰۰ تومان بده تا مشکلتان را حل کنم. من هم که قیمت های رشوه دستم اومده، با ناراحتی میگم چه خبره؟! میگه فکر کردی همهی این پول را خودم به جیب می زنم! باید به همهی اون بازرس ها و راننده و کارگر یه مبلغی رو بدم. فقط ۱۰۰تومانش واسه خودم میمونه! بهش گفتم میروم پیشِ رییس، مشکل رو حل میکنم، گفت: اگه واقعا مهندس بودی می فهمیدی که ۴۰۰هزار کمتر از ۱،۵۰۰،۰۰۰ است. رفتم به سمت اتاق رییس و زیر لب میگفتم اتفاقا ما یه مهندسی داشتیم که نمیفهمید ۱۳میلیون کمتر از ۲۴ میلیون است!
۵. چند روز بعد دوباره یک نایب شهرداری اومده میگه اینجا قبلا بانک بوده، حالا آموزشگاه شده شما حق تجاری ندارید فردا میآییم اینجا رو میبندیم... رفتم شهرداری سراغ اجراییات، ابلاغیه شهرداری رو که آموزشگاهها میتوانند در اماکن مسکونی فعالیت داشته باشند را با غروری آکادمیک! گذاشتم روی میزش! یه نگاهی کرد و گفت حالا میآییم آموزشگاهتان مشکل را حل میکنیم. فردا و پسفردا چند بار اومد آموزشگاه که یه پولی بهش بدم. اما من نبودم او هم همان تهدیدهای بستن آموزشگاه را برای منشیهایم تکرار کرد و فعلا یه هفته است که خبری ازش نیست.
۶. رفتم اداره آموزش و پرورش که قبض واریز ۵%سهم اداره را بدهم، مسئول آن قسمت میگوید لازم نیست این همه پول به حساب سازمان واریز کنید، اگر نقدی هم آن را بپردازید ما خیلی حساسیت بابت مبلغ آن به خرج نمیدهیم! آموزشپرورش خیلی کارمندان شریفی دارد.. شما هم هنوز مدیر معرفی نکردید و این تخلف است..
۷. آخر مردادماه هم مامور اداره برق اومد...
... موارد دیگری هم هست از بازرس اداره گاز و مامور اماکن و... که بماند!
* رسانهها جنجال های زیادی دربارهی مسایل سیاسی میکنند؛ اما آنچه مردم روزانه از جمهوری اسلامی میبینند این چیزهاست. اگر بچه حزباللهیها یکدرصد حساسیت دربارهی مسایلی مثل حجاب و سیاست و... را دربارهی فساد اداری هم داشتند، قطعا رضایت مردم از جمهوری اسلامی چندبرابر شده بود.
* دیروز وسط استخر(!) یاد این مشکلات و رشوه بگیرها افتادم... گریهام گرفت بود، نه بخاطر رشوه هایی که دادم و یا گرفتند، بلکه بخاطر اینکه مسئولان و بچه حزباللهی در خواب هستند و نمیدانند مردم چه ویترینی از ادارات جمهوری اسلامی میبینند. بخاطر اینکه چطور حزباللهیها بازیچهی جریانات و جنجال های سیاسی میشوند و دردهای واقعی جامعه را نمیبینند.
دیگه خـوب میفهمـم حالِ راننده تاکسیـی که تا چشمـش به ریش من میافته شروع میکنه به درد دل کردن و یا فحش دادن به احمدینژادِ بیچاره! به خدا این فسادها بنیانبرافکن است، ایکاش گستردگی آن را باور میکردیم...
منبع :
نسل خمینی